say hi to my new little friend
بدون شک گاهی در روابط بین انسانها شرایطی پیش میادکه صرفا با کلام نمیشه معانی و مفاهیم را به طور کامل و آن طور که شایسته است به طرف مقابل انتقال داد.در واقع حرف زدن واحد های اطلاعاتی خیلی کوچکی هستند.شاید در آینده قطعه الکترونیکی اختراع بشه که با اون بشه مقدار وسیعی از اطلاعات را از یک مغز به دیگری انتقال داد.

خیلی وقتها میای مهربون باشی یا به طرفت توجه و اهمیت نشون بدی، این باعث میشه که در موردت فکرای دیگه ای بکنن اون وقت دلت میخواد یه چیزی داشته باشی که وقتی به طرف نشون میی بفهمه داره اشتباه میکنه.شایداگه یه دستگاهی میساختن که مطابق با احساسات آدم مثلا رنگش عوض میشد خیلی بدرد بخور بود نه؟

بعضی مواقع یکی داره راه رواشتباهی میره ولی خودش متوجه نیست و فرصت هم نداری که براش توضیح بدی یا اینکه نمی خواد بپذیره این جور مواقع آدم فکر میکنه اگه یه وسیله ای اختراع میشد که میشد به مغز دو طرف وصلش کرد و به نفع هر کدوم که استدلالش منطقی تر بود رای میداد خیلی از مشکلات رو حل میکرد نه؟
خوشبختانه بشر برای حل مشکلات خودش چیزی رو اختراع کرده که تمام این کارها رو انجام میده حتی خیلی هم بیشتر!

flash fiction
چند سال پیش تو یه روزنامه مطلبی در مورد داستانهای كوتاه یا به اصطلاح داستانك خوندم.به علاوه یه نمونه از آثار یكی از معروفترین نویسندگانش.از اون موقع تا حالا هر چند وقت یه بار اون داستان میومد تو ذهنم.مخصوصا كه تو این سالها با خیل عظیم تقلید كنندگان ناشی مواجه شدیم.امروز تو نت دنبالش گشتم و اتفاقا خیلی راحت پیدا شد.به این جور داستانا میگن flash fiction چون كه مثل جرقه تو ذهن نویسنده شكل میگیره و البته خیلی كوتاهند حتی متن بعضیهاشون از عنوانشون هم كوتاهتره.مثل این داستان از ام.استنلی بوبین: نام داستان:مردی در لباس خرس شلیك نكنید! خوب همون طور كه میبینید خیلی ساده به نظر میان ولی اگه به این سادگی بود كه این یارو رو كسی نمیشناختش البته این آقا داستانهای ساده تری هم برای ما كه تازه كاریم داره نام:شكار متن:بنگ حالا میخوام یه نمونه كاملا ابلهانه از این سبك داستانها رو براتون بذارم.(این یكی رو چند وقت پیش دوستم برام تعریف كرد.سرچ كردم خیلی راحتتر از قبلی پیدا شد (موتور+كلاه+داستان كوتاه!!! مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند. اون تحلیل آخرش منو كشته!!! البته میدونم خیلیها و شاید اكثرا نوع دوم رو بپسندن (راحت باشین تو رو خدا ) منم به سبك خودم و البته تا اونجایی كه تونستم بفهمم یه نمونه داستان كوتاه براتون نوشتم نام داستان:پیام مردی كه دور دنیا را با دوچرخه پیموده بود متن:قدری وازلین لازم است! نویسنده:رامسس ازتون میخوام تو نظرتون بهم بگین چی فكر میكنین،كدومشو میپسندین و از همه مهمتر نظرتون در مورد داستان من چیه و از همه مهمترتر خودتونم استعداد خودتونو آزمایش كنین. امضا:ویكتور رامسس هوگو!!!!
).
زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.
مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.
زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.
مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان: منو محکم بگیر.
زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه.
روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.

برچسب ها: داستان،
تبلیغات 
